باسلام . از این که مدتی نبودم معذرت میخواهم.
اگر قرار است عشق قماری باشد که در آن همه چیزمان را ببازیم بهتر
است که وارد چنین قماری نشویم
هیچ کس ارزش اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی داشه
باشد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود
اگر چه یک یک شمع جهان را روشن نمی سازد اما راه را به ادم نشان می دهد
+ نوشته شده در
85/09/06ساعت 8 بعد از ظهر  توسط
|
+ نوشته شده در
85/06/27ساعت 2 بعد از ظهر  توسط
|
نمي خوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
نمي خوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نمي خوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره است...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نمي خوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...
چون آب که هميشه پاک نمي مونه...
نمي خوام بگم که دوستت دارم...
چون من که اصلا دوستت ندارم...!!!
بلکه من عاشقتم...
+ نوشته شده در
85/06/23ساعت 1 قبل از ظهر  توسط
|
+ نوشته شده در
85/06/21ساعت 1 قبل از ظهر  توسط
|
+ نوشته شده در
85/06/21ساعت 1 قبل از ظهر  توسط
|
+ نوشته شده در
85/06/21ساعت 1 قبل از ظهر  توسط
|
دستان من شقاوت طوفان را پاهای من رطوبت باران را و جسم من برودت غم ها را باور نمی کند بر دار زندگی من یک مترسکم من یک مترسکم بی شوق من یک مترسکم بی عشق من یک مترسکم بی قلب
یک عاشق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
بمیره کسی که نظر نده .



+ نوشته شده در
85/06/07ساعت 9 بعد از ظهر  توسط
|
. با غرش ابر با قطره اشک با جوشش اب دستی می نویسد دوستت دارم
در بیکران دور بر سنگ سخت گور با جوهر سرنوشت دستی نوشه بود :
آرامگاه عشق
+ نوشته شده در
85/06/03ساعت 4 بعد از ظهر  توسط
|
من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم من عشق را در تو ، تو را در دل ، دل را هنگام طپیدن بخاطر تو دوست دارم . من صداقت را در کردارت ، کردارت را در آیینه ، آینه را در نمایان کردن واقعیت به خاطر تو دوست دارم ...
+ نوشته شده در
85/05/29ساعت 2 بعد از ظهر  توسط
|
چشمهایت ، معبر باد و آتش است . باتو در سایه ات سبز می شوم از سر انگشتانت ، بهار می روید . دستهایت را سقفم کن ، مرا در پناه سایه ات پناه ده تا از خورشید بالاتر روم .
+ نوشته شده در
85/05/23ساعت 3 بعد از ظهر  توسط
|
با غرش ابر با قطره اشک با جوشش اب دستی می نویسد دوستت دارم
در بیکران دور بر سنگ سخت گور با جوهر سرنوشت دستی نوشه بود :
آرامگاه عشق
+ نوشته شده در
85/05/18ساعت 3 بعد از ظهر  توسط
|
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم پنهان کرده ای که : هیچ دستی به ان نمیرسد .
+ نوشته شده در
85/05/17ساعت 3 بعد از ظهر  توسط
|
سلام من شیوا نویسنده ی جدید این وبلاگ زیبا هستم و اگر در باره ی نوشته هایم نظری داشتید بنویسید و این هم اولین پست من
گلی می میرد تا عشقی بوجود آ ید و پس از مدتهاعشق می میرد تا نهالی سبز شود در این صورت ای گل با طراوت برای همیشه پژمرده و پرپر شو تا عشق ها ابدی و جاودان باقی بمانند
+ نوشته شده در
85/05/16ساعت 2 بعد از ظهر  توسط
|
باران كه مي بارد..
بوي خاك باران خورده كه بلند ميشود..
به خاك حسودي ميكنم..
براي بي ريايي اش..
كه زير سقفي پنهان نميشود..
كه تن سردش را ارزاني لذت ميكند..
كه زنده ميشود..
دلم ميخواهد تمام خستگيهايم را بشويم..
خودم را به قطره هاي پاك باران مي سپارم..
بدون هيچ هيجاني..
خالي از هر احساسي..
و تهي از هر گونه نيازي..
با چشمان بسته..
فقط از لحظه لذت ميبرم!
شنيدي!!؟
صداي حسودي خاك را ميگويم..
+ نوشته شده در
85/01/27ساعت 2 بعد از ظهر  توسط کورش
|
در این دنیا نکردم من گناهی ...
فقط کردم به چشمانت نگاهی ...
اگر اینک نگاهی شد گناهی ...
مجازاتم بکن هر طوری که خواهی ...
در این دنیا من او را می پرستم ...
هم او را هم خدا را می پرستم ...
تمام مردمان یکتا پرستند ...
ولیکن من دو تا را می پرستم ...

+ نوشته شده در
85/01/26ساعت 0 قبل از ظهر  توسط کورش
|